تبليغاتX
1 2 3 همه بی خیال غصه...
























1 2 3 همه بی خیال غصه...

موج مکزيکي

تا من بیام بیفتم رو دور کامپیوترم میپکه یهو.کارت

گرافیکش سوخت و تا چند وقت نتونستم جومونگ

 بازی کنم.خیالی نیست.هی میرم هی میام.

ماهی ۲۰ ساعت از عمر گرانبها و پر بارمو تو جاده

ام.در کل بد نیست.چند تا جوک بزنین تو رگ

 



به غضنفر میگن سفر حج چطور بود ؟

میگه عالی ، خیابوناش تمیز ، برجاش بلند

ماشینا همه آخرین مدل ، یه جای دیدنی هم داشت

که خیلی شلوغ بود من نرفتم !!!


 

غضنفر با کلید گوششو تمیز میکنه

گردنش قفل میشه !


کارت عروسی در مکزیک : شروع مراسم از ساعت 6 تا

 هر وقت دعوا شد


مردها وقتی‌ یه زن بهشون میگه سردمه به سه دسته

 تقسیم میشن:


اونایی که بغل می‌کنن


اونایی که جاکتشونو میدن

احمق‌هایی‌ که میگن: منم !

 

بدنبال ناکامی طرح چاپ عکس قلب و روده و قلوه بر روی

 پاکت سیگار در ایجاد بی میلی نسبت به مصرف سیگار

شرکت دخانیات طرح نوشتن “فحش…خواهر – مادر” را

در آینده نزدیک عملی خواهد کرد .


ایران دومین مصرف کننده مواد مخدر در جهان است

خجالت نمی کشید ؟


یه خرده همت کنید تا قهرمانی راهی نیست !

 

یارو 6 ماهه بدنیا میاد بهش میگن چه جوری 6 ماهه به

 دنیا اومدي؟


میگه : 3 ماه سابقه بسیج داشتم..!!!

 

میدونی کـــوکــو سبزی به انگلیسی چی میشه؟؟
.
.
.
.

.
.
where is where is Vegetable


پاکدامنی یعنی :


شب جمعه خونتون خالی باشه و بیای نت …!

تهوع‌ آور‌ترین سوالهای فامیلی


کودکی:مامانتو بیشتر دوست داری یا باباتو


مدرسه: معدلت چند شد؟

دانشجویی:درست کی تموم می‌شه؟


بعدر از درس:چرا ازدواج نمی‌کنی؟

یعد از ازدواج:چرا بچه دار نمیشین


بعد از بچه:این بچه قیافه‌ش به کی رفته؟

 

 

مردها مثل الکل هستند دیر بجنبی همه شان می پرند.
.
.
.
ستاد یادآوری فرصت ها به بانوان

 

تابلو مغازه غضنفر


مکانیکی برادران مرادی به غیر از یحیی

 

غضنفر با گوسفنداش لج می کنه ، می بردشون چمن

 مصنوعی !!!

تبلیغات غضنفر برای رستورانش :…..با هزار تومن قد خر

 بخورید …!!!



 


 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 16:51 توسط ثمین| |


واقعه اول :


بيمار خانم 38 ساله گراويد 4 كه وقتي تحويلش گرفتم 3 سانت بود.من

 شيفت بودم با دوستم كه جفتمون طرحي جديديم.ساعت حدودا 4

بود.دوستم رفت معاينه ش كرد و اومد گفت 4-5 سانته.پا رو انداخته بوديم

 روي پا و داشتيم پفك ميخورديم.جناب رفيق  رفتند كه نماز

 بخونن.منم بيخبر از همه جا يهو ديدم صداي جيغ اومد اول فكر كردم رفته

 مريضه رو معاينه كنه كه جيغ زده رفتم بالا سر مريضه ديدم به به!كله بچه

 پيداست!!


من در حال داد و فرياد : زري!بدو مريض زاييد... خانم زور نزن...


زري كه گلاب به روتون تو توالت بود شلوارو كشيده و نكشيده بالا دويد

 اومد و از ديدن اون صحنه شروع كرد به بندري رفتن .حالا هي هرچي

 من داد ميزدم برو يه ست زايمان بيار رفته بود رو ويبره.

 چكمه ها رو پوشيدم و دست بكار شدم و چهارمين پسر اون خانواده رو

 بدنيا آوردم.


من : خانم تو چرا صدات در نمياد؟


خانمه : ديگه خودم بلد بودم بايد زور بزنم  3 تا شكم زايیدم ديگه گفتم به

 شما زحمت ندم.


من :


واقعه دوم:


 نه پزشك اطفال داشتيم نه زنان.يه مريض 2 فينگر شكم اول با جيغ و هوار

 اومد كه من گفتم الان اين ميزاد! با دردسر تمام معاينه ش كرديم ديديم

2 فينگره.ننه ش اومده بود وايساده بود ور دل ما


هي ميگفت يا امام زمان!يا ابوالفرض! بچه مو نجات بده خانم هواشو داشته

 باشیا...این همین یه دختره ها!انگار بچه ش( قابل ذكره كه اين بچه 24

سالش بود) از اونجاي فيل افتاده!زنگ زدم جراح  گفت مسئوليتشو قبول

 نميكنه.بنابراين بايد مريضو اعزام ميكرديم دارون!

راستش از اين بابت خوشحال بودم چون مجبور نبوديم تا صبح جيغاي

 بنفششو تحمل كنيم.خودم باهاش رفتم مامانش گفت : من مريضي

 ماشين دارم يه قرص ماشين بهم بديد.(منظورش قرص ضد تهوع بود)

شوورشم عنرعنر پا شد اومد تو آمبولانس نشست ور دل زنه.زنه هر از چند

 گاهي جيغي ميزد و آويزون شوهرش ميشد و داد ميزد آي دِ لِم دِ لِم !تُرك

 بودند هي با هم حرف ميزدن من نميفهميدم چي ميگن.يهو مرده در اومده

 ميگه : شما تاحالا ترامادول مصرف كردين؟


من : بله؟ ترامادول؟ ميدونيد مخدره؟


مرتيكه : آره خب من تا ميندازم بالا خيلي سبك ميشم


من : آدم سالم ترامادول مصرف نميكنه

 

آي دِ لِم دِ لِم !( موزیک متن )


مرتيكه : نه من برا رفع خستگي مصرف ميكنم ماهي 2-3 بار...شما نميتونيد

 نسخه ش كنيد؟


من : همينم مونده ديگه ترامادول نسخه كنم نخير آقا!

آي دِ لِ م دِ لِ م دارم ميميرم دِ لِ م...!


 و اين داستان ادامه دارد...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 19:0 توسط ثمین| |

روز اولی که پامو گذاشتم تو پانسیون بیمارستان خیلی

 خوشحال بودم.راه سرسبز و پرپیچ و خم که کمتر از ۳

دقیقه با لیبر فاصله داشت.یک هفته باید تو پانسیون

 میموندم و این برای من که تاحالا خوابگاهی نبودم

 سنگین بود.گفتم یه کم بچه های پرستاری رو از

 یکنواختی در بیارم.پیشنهاد احضار روح دادم از اون موقع

 همه بهم با ترس و لرز نگاه میکردن غیر از ۳ نفر که در

 حالت ویبره پیشنهادم رو قبول کردند.الهه هم برای

 اینکه کم نیاره تو جلسه شرکت کرد.شبی که قرار شد

 احضار کنیم ۲ تا از پرستاریا رفتن اعزام و موندیم ۳ نفر

 تو پانسیون.ساعت ۱۱ نشستیم سر لوح احضار و از

 ارواح آقاجون و مامان جون خودمون تا روح ابوعلی سینا

 و هیتلر و همه رو صدا زدیم.از بس حمد و سوره خوندیم

 فکمون قفل شده بود.الهه خسته شد و گفت روح

 سرگردان صدا کن.حالا از اون اصرار و از من انکار .آخر

سر راضی شدم و گفتم : هر روحی در این مکان حضور

 داره بره روی کلمه بله!( این بار حالشو نداشتیم حمد

 و سوره بخونیم دیگه) یه دفه دایره شروع به حرکت کرد

 و رفت وایساد روی بله.الهه از ترس داشت چشاش از

حدقه میزد بیرون با صدای بلند گفتم سلام! رفت رو

کلمه جن!! بازم سلام کردم و باز همونجا ایستاده بود.

من ـ تو واقعا جن هستی؟

جن ـ بله

 

م ـ پس میای با هم خداحافظی کنیم؟

ج ـ خیر...

م - جن کافر یا مسلمون؟

ج - کافر

درحالیکه داشتم به خودم و الهه فحش میدادم و نفرین

 میکردم که چرا روح سرگردان صدا زدیم گفتم:

م - بنابر این حاضری به سوالای ما جواب بدی؟

ج ـ بله.

م ـ چند تا مریض الان تو زایشگاه هست؟

ج - ۳ تا (درست گفت)

م - من چه سالی ازدواج میکنم ؟

ج - ۱۳۹۲(این موردو نمیدونم درسته یا نه ایشالا درست

 نباشه)

م - حالا بیا دیگه با هم خداحافظی کنیم

ج - خیر

م - باید خدافظی کنیم

ج - خیر

پرسیدم اسمت چیه؟ جنه گفت : کبار

م - چه اسمی!چقدر مسخره خیلی خب بگو من

 چطوری میمیرم؟

ج - سکته!

م - چه سالی؟

ج - ۱۴۲۱(یعنی من میشه ۵۳ سالم!)

م - ما آدمای خوبی هستیم؟

ج - خیر

م - چرا ؟!

ج - احضار ما!!!!!

من بازم ازش خواستم خدافظی کنیم و اون امتناع

 میکرد.حسابی گیج بودم به.....خوردن افتاده بودم.الهه

 هیچی نمیگفت اون یکی هم که داشت از حال میرفت.

هممون شروع کردیم آروم بسم الله گفتن ولی اینقدر

 قوی شده بود که دایره رو مرتب این طرف اون طرف

میبرد و خدافظی نمیکرد.ذست راستم که روی دایره بود

 یخ کرده بود و داشت میلرزید تموم انرژیشو داشت از من

 میگرفت لامذهب! تو همین حال زار و نزار بودیم که

یکی از بچه های اتاق عمل که حافظ قرآن هم بود از راه

رسید و شروع کرد به مسخره کردن ما. من این شکلی

شده بودم بهش گفتم برو قرآنو بردار بیار.اولش

فکرکرد داریم مسخره بازی در میاریم بعد که قیافه منو

دید() رفت که قرآنو بیاره . جنه دیوونه شده بود دایره

 رو هی میبرد این طرف اون طرف...فحش میداد میگفت:

 گم شید ! بمیرید! خفه شید!

م - خودت گم شو!

قرآنو آورد و نشست.چشامو بستم و یه لحظه از خدا

خواستم کمکم کنه چون اگه اتفاقی میافتاد من

مسئولش بودم. یه چیزی تو ذهنم گفت سوره جن!

دایره همینطور میچرخید و به ما فحش و ناسزا میگفت.

 دست من رو هم با خودش این ور و اون ور میکشید.

 دیگه دستم کاملا بیحس شده بود.  به دختره گفتم

سوره جنو باز کن وبلند شروع کن به خوندن.اونم شروع

 کرد.

جنه : نخون!

من : میخواد بخونه.

ج -۶۶۶  ( قابل توجه کسایی که معنی این عددو

 نمیدونن این عدد عدد شیطانه)

م - باید خدافظی کنی وگرنه ادامه میده...

جن - خداحافظ!

دایره رفت روی خداحافظ و دیگه تکون نخورد. قیافه ما

سه نفر این شکلی شده بود

اون شب تا ساعت ۳ فقط قرآن خوندم و از این کار توبه

 کردم.فرداش یکی بچه ها توی جوشن دیده بود " کبار

 یعنی بزرگان! "

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 17:2 توسط ثمین| |